اینگمار برگمان شاید متاثر از فلاسفه ی زمان خویش نبوده باشد ولی قطعن فرزند زمانه ی خویش است .علاقه او به اندیشه های هستی گرایانه تأثیرات هایدگر، سارتر یا کامو نیست ولی به مانند آنان از نیازهای نسل پس از جنگ جهانی دوم پرده بر میدارد .پس از سه گانه همچون دریک آینه(۱۹۶۱)، نور زمستانی(۱۹۶۲) و سکوت(۱۹۶۳) اینک در پرسونا برگمان به یکی از مایه های مورد علاقه اش باز میگردد : مفهوم یکی شدن هویتها و اینکه آیا میتوان هویت شخص دیگری را از آن خویش ساخت. شخصیت زن اول فیلم به بازیگری لیو اولمن بازیگر روی صحنه ای ست که سکوتش رد به چهره زدن نقابهای انسانی ست و شخصیت زن دوم فیلم به بازیگری بیبی آندرسون پرستار او ست که آنچنان محو ستایشش که در تکاپوی آن است که هویتش را از هویت او سرشار سازد.فیلم همچون دیگر کارهای برگمان پر از نماهای نزدیک است و صحنه ی رویای؟ فیلم صحنه ای کلیدی ست که در هم تنیده شدن هویتها را فاش و بر ملا میسازد.در پایان شخصیت زن اول فیلم به انعکاس نیازهای خود با زبان باز میگردد و شخصیت زن دوم فیلم در حالیکه به نظر میرسد به سکوت نشسته است صحنه را ترک میکند.برای برگمان پایان معنی دار و عمیق است و نشاندهنده ی آن است که ادغام هویتها امکان ناپذیر است و این که آدمها برای درمان مشکلات روانشناسانه خویش نیازمند رابطه، زبان، و کشمکش عاطفی هستند.
مراد صادقی
No comments:
Post a Comment